سفرنامه
سفر فرهنگی به قزوین؛ در پی صداهای تاریخ، شعر و معماری
نخستین سفر ما به قزوین بود، شهری که در هر آجر و کوچهاش نفَس تاریخ و ادب جاری است. این سفر با همکاری «سروش مولانا» و «کافهکتاب درنگ» آغاز شد؛ سفری یکروزه اما سرشار از معنا، مکاشفه و زیبایی. صبحگاه پاییزی قزوین ما را با بوی نان تازه، آوای پرندگان و نسیم ملایمی که از میان کوچههای آجری میگذشت، به استقبال گرفت. صرف صبحانه در خانه تاریخی رئوفیها بود؛ بنایی که در خود، یادگار روزگاران قاجار را حفظ کرده است. حوض آبی در میانه حیاط، اُرسیهای رنگین و گچبریهای ظریفش چنان با نور صبحگاهی میرقصیدند که گویی شعر و معماری در آغوش یکدیگر نشستهاند. و پلههای آجری که در نهایت سادگی بسیار زیبا بودند. در همانجا، بر سر سفره صبحانه، واژهها و اندیشهها نیز مهمان ما شدند.
در فضای دلنشین خانه، دکتر عباس هدایتیاصل از سعدی برایمان خواند و سخن گفت؛ از نغمه عشق و اخلاق که در گلستان و بوستان جاری است. صدای او، آمیخته با نسیم و صدای گنجشکها، چنان بود که گویی سعدی از پس قرنها در کنار ما نشسته است. سپس دکتر عبدالحمید ضیایی با شور و بلاغت خاص خود از نسبت میان عرفان و شعر سخن راند؛ از اینکه چگونه واژه میتواند پلی شود میان دل انسان و راز هستی.
پس از آن، راهی مزار احمد غزالی شدیم؛ برادری از خاندان خرد و عرفان، که فلسفه عشق را در قرن پنجم هجری به زیباترین زبان بیان کرده است. در سکوت آن مزار، زمزمه درون و بیرون در هم آمیخته بود؛ گویی روح غزالی هنوز بر سنگهای سرد آنجا نشسته و از عشق الهی میگوید.
از آنجا، مسیرمان به سوی مجموعه چهلستون قزوین بود؛ یادگار شکوه صفوی، زمانی که قزوین پایتخت ایران بود. تالار بلند چهلستون، با نقاشیهای دیواری، مقرنسهای چشمنواز و سقفهای آینهکاریشده، تجسمی از هنر ایرانی در اوج توازن و تناسب است. هر گچکاری، هر رنگ، هر انعکاس نور، نشان از ذوق و ایمان هنرمندانی دارد که زیبایی را عبادت میدانستند.
پیش از آن، به سردر عالیقاپو رسیدیم؛ دری که بهراستی شایسته نام «عالی» است. این سردر با کاشیهای فیروزهای و کتیبههای خوشنویسیشده، از شکوه دوران صفوی و شکفتگی هنر ایرانی حکایت دارد. و خیابان سپه را دیدیم؛ نخستین خیابان ایران، که در دوران شاه تهماسب صفوی بنا شد. این خیابان، با نظم هندسی و تقارن خاص خود، گواهی است بر آغاز نگرش نو در شهرسازی ایرانی، جایی که سنت و نوآوری دست در دست هم دادند.
ظهر را در کافهکتاب درنگ گذراندیم؛ پناهگاهی برای واژهها، شعر و دوستی. در آنجا، دو کتاب، من آن توام و آن یای لعنتی، معرفی و بخشهایی از آنها خوانده شد. فضای صمیمی کافه، آمیخته با عطر چای و کوکی های خانگی، به محفلی از عشق به ادبیات بدل شده بود. جشن امضا هم فرصتی بود برای گفتوگو و همنشینی با دوستداران کتاب؛ لحظهای که مرز میان نویسنده و خواننده رنگ میباخت و همه در یک تجربه مشترک از کلمه شریک میشدند.
در واپسین ساعتهای روز، راهی بازار تاریخی سعدالسلطنه شدیم؛ یکی از بزرگترین کاروانسراهای سرپوشیدهی ایران، با طاقهای بلند و راستههای پیچدرپیچ. صدای قدمها بر سنگفرشها، عطر ادویه و نوای دکانداران، حسی از پیوستگی تاریخ به امروز را زنده میکرد.
غروب، هنگام بازگشت به تهران، نگاهی دوباره به آسمان قزوین انداختیم؛ شهری که در آن شعر، تاریخ، و معماری همچون سه سیم در یک ساز واحد نواخته میشوند. این سفر، تنها گشتوگذاری در کوچههای قدیمی نبود، بلکه سفری بود در درونِ خویش، در پی معنا، در جستوجوی پیوندی میان انسان، هنر و زمان.
سفر با زنان جهان
مریم موسوی
نگارخانه